انظباط از دیدگاه مغز کامل کودک

تمام عواطف و هیجانات کودک تان را با آغوشی باز پذیرا باشید !

یکی از بهترین شیوه های برخورد با بدرفتاری کمک کردن به کودکان در تمایز بین عواطف و رفتارشان است. این راهکار مرتبط با مفهوم برقراری ارتباط است ولیکن در اینجا نکته دیگری مدنظر ما است.

وقتی می گوییم هیجانات را در آغوش بگیرید، منظورمان اینست که هنگام جهت دهی مجدد به آنها، والدین به کودکان خود در استفهام اینکه هیجانات شان خوب یا بد ندارد و صحیح یا غلط نیستند، کمک کنند . این عواطف همواره همراه ما هستند. خشمگین شدن، غمگین بودن یا احساس عجز و ناراحتی شدید، چیز منفی و اشتباهی با خود ندارد که بخواهید به کسی یا چیزی صدمه بزنید. اما اینکه این احساسات حقیتا منفی نیستند به معنی آن نیست که آن احساس منجر به بدرفتاری شود یا آن رفتارهای نامطلوب را انجام دهد. به عبارت دیگر، رفتار و کردار حاصله از هیجانات هستند که تعیین می کنند رفتار ما خوب است یا بد.

بنابراین، پیام های ما به کودکان باید این باشد، “هر احساسی را می توانید داشته باشید یا تجربه کنید، ولیکن همیشه هرآنچه را می خواهد نمی تواند انجام دهد.” شیوه دیگر تفکر در این باره  اینست که ما علاقه داریم به خواسته های کودکانمان جواب مثبت بدهیم حتی وقتی باید درباره رفتاری “نه” بگوییم و آنها را برای رفتاری مناسب هدایت کنیم.

ممکن است بگوییم، “می دانم که می خواهی سبد خرید را ببری خونه. اسباب بازی خوبیه. ولی باید در مغازه بماند تا خریداران دیگر بتوانند از آن استفاده کنند.” شاید بگوییم، “من کاملا متوجه هستم که از برادرت فعلا متنفری.  وقتی بچه بودم من هم همین احساس را درباره خواهرم داشتم و ازدست او خشمگین می شدم. اما فریاد زدن به این شکل که “می کشمت!”  نحوه صحیح صحبت کردن نیست. خشم در این موقعیت کاملا قابل قبول است و می توانید درباره ی این احساس خشم با برادرتان بگویید. اما بیایید درباره شیوه های دیگر برای ابراز این خشم فکر کنید.” به هیجانات و احساسات منفی خود بله بگویید و به رفتار ناشی از آن نه می گویید”.

وقتی احساسات کودکانمان را برسمیت نمی شناسیم و قبول نداریم، یا در نظرمان احساسات آنها باید به اصطلاح خاموش شود و نادیده گرفته شوند یا اینکه “مساله مهمی نیستند” یا “احمقانه” هستند، پیام ما برای بچه هایمان اینست که “من به احساساتت علاقه ندارم و آنها را به من نگو.  بدین ترتیب، سبب می شوید کودک عواطف خود درون ریزی نماید.” در این صورت فقط تصور کنید چه اثری بر روابطتان در دراز مدت خواهد داشت. در طول زمان، آنها تجربیات درونی خود را با ما درمیان نخواهند گذاشت! زندگی عاطفی آنها محدود می شود و کمتر می توانند در روابط معنی دار و متقابل کاملا درگیر شوند.

مشکل بزرگتر اینست که کودکی که والدینش احساسات او را دست کم می گیرند یا قبول ندارند و نادیده می گیرند می توانند دچار ناهماهنگی در ارزش ها و توانایی های ذهنی و شخصیتی واقعی خود شوند.  وقتی غم یا عجز عمیقی را حس می کنند، ولی مادرش از عباراتی مثل “آرامش داشته باش، حالت خوب است،” استفاده کند، کودک  در سطح ناخودآگاه خود متوجه می شود که پاسخ درونی اش به چنین موقعیتی با پاسخ بیرونی توسط شخصی که بیشترین اعتمادش را دارد یکی نیست. بعنوان والدین، ما تمایل به “پاسخ متقابل” و متناسب با همان رفتار صادر شده از دیگران را داریم.  به عبارت دیگر، ما به عواطف کودکمان پاسخ می دهیم و فرض می کنیم که او نیز نسبت به این موضوع مثل ما فکر می کند. اگر کودکی واقعه ای را تجربه کند و پاسخ مراقبت کننده او با آن هم راستا باشد، و به نوعی ناحساس کودک به خودش برگشت داده شود- تجربه درونی کودک تقویت می شود و به خود آگاهی می رسد، آن احساس و تجربه ی درونی را با اطمینان نامگذاری می کند و درباره آن سخن می گوید و با دیگران آن را در میان می گذارد و بخود نیز اعتماد بیشتری دارد.

ولیکن اگر این تطابق وجود نداشته باشد و پاسخ مادر مطابق تجربه گذرای کودک نباشد؟ وقوع مکرر این عدم تطابق تجربه ی احساسی کودک با واکنش مادر در مقابل این احساس ناراحتی کودک به صورت پاسخ هایی مثل”گریه نکن” یا “چرا همش نق نق می کنی؟ بقیه که خوشحالند؟،” سبب می شود برداشتش از اتفاقات درونی خود را به شک اندازد.  قاطعیتش کمتر می شود و دچار سردرگمی، شک به خود و جدایی از عواطفش شود. همین طور که بزرگ تر می شود، اغلب اوقات فکر می کند هیجانات و احساس های او از اهمیت کمی برخوردارند. تجربه ذهنی خود را زیر سوال ببرد و حتی گاهی دچار مشکل درباره خواسته ها و عواطفش شود. بنابراین، ضرورت دارد که احساسات آنها باید بوسیله ما حمایت شود و پاسخی متناسب در هنگامی که ناراحت یا غیرقابل کنترل هستند، داشته باشیم.

یکی از مزایای برسمیت شناختن احساسات کودکان حین جهت دهی مجدد اینست که آموزه هایمان را نیز ساده تر کسب می کنند.  اگر احساسات آنها را به رسمیت بشناسیم و از دید آنها با تجربه ی احساسی مواجه شویم، چنین واکنش متقابلی سیستم عصبی آنها را آرام و تنظیم می کند.  وقتی در این شرایط تنظیم عصبی قرار گیرند، می توانند بخوبی عمل کنند، به حرفهایمان گوش دهند و تصمیم های خوب بگیرند. از طرف دیگر، نادیده گرفتن احساسات آنها توسط ما، درپوش گذاشتن بر آن یا سبک گرفتن شان سبب می شود دوباره به موقعیت آشفتگی ذهنی برگردند و مجدد از تطابق احساسی با ما خارج شوند. ، یعنی وقتی اوضاع بروفق مرادشان نباشد دچار بهم ریختگی خواهند بود و می توانند دچار شکست روحی و عاطفی شوند.

بعلاوه اینکه، نفی احساسات کودکان سبب عدم شنیده شدن آنها و بی احترامی به آنها می شود. ما می خواهیم بدانند که ما حامی آنها هستیم و همیشه به احساساتشان گوش می دهیم و می توانند نگرانیها یا مسائلشان را با ما درمیان بگذارند.  نمی خواهیم فکر کنند طوری رفتار کنیم که فکر کنند تنها شادی و عواطف مثبتشان را می پسندیم. بنابراین، در تعاملات انضباطی، عواطف کودکانمان را در آغوش می گیریم ! و به آنها یاد می دهیم که همین گونه عمل کنند. می خواهیم عمیقا قبول داشته باشند که اگرچه درباره خوب و بد به آنها می آموزیم، هرگونه هیجانات و تجربیاتشان همیشه در نظرمان مهم و مورد احترام است. بنابر آنچه گفته شد بدین صورت، آموزه هایمان را بهتر یاد می گیرند و به مرور موارد انضباطی کاهش خواهند یافت.